ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است...

یک خاطره از حاج تاج الدین  و برادرش جمال الدین بیگی:


قبل از پیروزی انقلاب سپاه دانش تشکیل داده بودند . دو معلم زن بی حجاب به روستا آورده بودند تا به بچه ها درس بدهند مردم روستا از این مساله ناراحت بودند گفتند اینها نباید اینجا باشند.
یک روز به حاجی گفتم می آیی در یک برنامه ای شرکت کنی؟ گفت: بله؛ من دنبال این جور کارهایم. تو انجمن که یک حالت هیاتی داشت فعالیت های سیاسی داشتیم . یک بار به حاجی گفتم: تاج الدین می خواهیم یک نامه به این معلم ها بنویسیم که حجابشان را رعایت کنند چه جوری نامه را به آنها بدهیم؟ گفت: شما نامه را بنویسید من راهش را می دانم. گفتم آخر می خواهیم از راه معمولی باشه. گفت من یک راهی می دانم خیلی هم قانونی نامه را می نویسیم می گذاریم توی کفش هایشان . چند بار نامه نوشتیم وبه آنها رساندیم از همین راه . به رئیسشان شکایت کردند.
آنها وقتی آمدند گفتند ما که جز حرف خوب توی این نامه ها نمی بینیم. راست می گفت آخر ما نامه را از قول حضرت فاطمه "سلام الله علیها" نوشته بودیم:


ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است


بعد گفت اما اگر کسی که نامه را نوشته معلوم شود برایش درد سر می شود. آخرش هم این معلم ها قبول نکردند.

بعد از مدتی ما دیدیم آنها روسری سر کرده اند و به کلاس می روند تعجب کردیم؛ گفتیم خوب کم کم گوش کردند. حاجی گفت نخیر نمی دانی جمال الدین ما چه کار کرده. جمال الدین فهمیده بود که ما چه کار کردیم خودش تنهایی کاغذی نوشته بود و گذاشته بود توی کفش هایشان:

"اگر روسری سرتان نکنید آب اسید به صورتتان می ریزیم!"

وقتی حاجی این را تعریف کرد خندیدیم و گفتیم حرف حساب که سرشان نمی شد ما هم همین کار را باید می کردیم.

جمال الدین اصلاً از این کارها بلد نبود!

***

در عین حال خیلی انسان پر شوری بود، شور انقلاب. از همان نوع که مخصوص جوانان مخلص آن زمان بود. قبل از پیروزی با شهید یونس بهرامی و شهید حسین ظهرابی می رفتند روی منبع آب شعار می نوشتند. مادرش (خدا رحمتش کند) می گفت من جمال الدین را وقف اسلام کرده ام .

روحیه حماسی داشت. توی جبهه شخصی بود به نام  مش احمد که اهل کردستان بود؛ یک ماجرایی تعریف می کرد از درگیری اش با یک منافق. جمال الدین هر روز صبح که بلند می شد می گفت مش احمد تعریف کن.

***

شهدا تمثال های خلوصی هستند که خداوند متاع وجودشان را تنها برای خود خریده است.

تاج الدین عزیز و جمال الدین خوبمان به راستی خدا از همان اول شما را برای اسلام آورد . از همان اول شما را در دامان مادری پروراند که جز خوبی و مهربانی و صفا وصداقت نبود به حق که شما را خوب و به جا تاج دین و جمال دین نام دادند .عزیزان ما مادرتان از همان اول شما را برای خود نخواست به خاطر همین هم هیچ گاه شکوه ای نکرد و شهادت شما را جز افتخار خود نمی دانست لاله های پر پر شده مادر اکنون که او را در بهشت به آغوش مشتاق و منتظر خود گرفته اید ما ، همسایگان دنیایی تان را از یاد نبرید و برایمان دعا کنید تا دینی به گردنمان نماند وشرمنده سید و سالارتان نباشیم.

دل‌آشوب از دويدن بي‌امان عقربه‌ها - نامه اي درخصوص نگارش تاريخ شفاهي

 آقاي كاظمي عزيز!...    

من نگران‌م!

نگران همه‌ي آن چيزهايي كه حقيقت نام دارند و در تقابل پشت‌صحنه و روي صحنه‌ي مراسم‌ها و هم‌آيش‌ها و كنفرانس‌ها و كنگره‌ها، در لابه‌لاي سكه‌ها، و نيم‌ها و ربع‌ها، در لابه‌لاي لوح‌هاي تقدير و قاب خاتم‌هاي تشكر و امتنان، در لابه‌لاي تعارف و استدعا مي‌كنم و استفاده كرديم، در بي‌خيالي مسئولان و مديراني كه به پُركردن بيلان كاري‌شان در سال نوآوري و شكوفايي مي‌انديشند و كم‌كردن روي مديران رقيب و افزودن به نمودارهاي رنگي دايره‌اي و ميله‌اي گزارش خدمت، و بي‌مسئوليتي كارمنداني كه همه‌ي فكر و ذكرشان قدمي از پاداش و مزايا و حقوق آن‌سوتر نمي‌رود، و ازدحام اين‌همه كاغذ و پوستر و بيلبورد و تبليغات و تراكت و بنر و بالون‌هاي بزرگ و بادكنك‌هاي رنگي و ايست‌گاه‌هاي صلواتي و ويژه‌نامه‌هاي دهه‌ي فجر (به مناسبت انتخابات سال بعد) و ... هزار چيز ديگر؛ گم مي‌شود، فراموش مي‌شود، نفس‌تنگي مي‌گيرد، به زانو در‌مي‌آيد، مي‌ميرد، ذبح مي‌شود، له مي‌شود، خرد مي‌شود و...!

من نگران‌م!

چون مي‌بينم يكي يكي موهاي سر پدرم و مادرم و هم‌نسلان‌‌شان دارد سفيد مي‌شود، يكي يكي اعلاميه‌ي ترحيم نسل پيشين‌شان دارد در روزنامه‌ها چاپ مي‌شود، و همه جز صدور آگهي تسليت كاري نمي‌كنند. من نگران نوش‌دارهاي پس از مرگ سهراب‌م!

من نگران آن‌م كه ما از انقلاب جز خاطرات زندان، و خاطرات دوران مسئوليت، و خاطرات مدرسه‌ي علوي و نوفل‌لوشاتو و...، چيزي از دل تظاهرات، از دل كوچه‌ها و بن‌بست‌ها، از پشت دخل مغازه‌ها، از حياط مسجدها و انباري خانه‌ها، نمي‌دانيم و نمي‌شنويم. نگران آن‌م كه از جنگ جز خاطرات قرارگاه‌ و سنگر فرمان‌دهي، چيزي از از داخل سنگرها، از دل سربازخانه‌ها، از پشت كاميون‌ها نمي‌دانيم و نمي‌شنويم.

انگار هنوز هم در عصر اينترنت و ماه‌واره و تلويزيون، در عصر مردم‌سالاري و دموكراسي و شهروندي، قرار نيست تاريخ ما چيزي فراتر از «تذكرة الملوك» و «تاريخ سلاطين و بزرگان» باشد! گويا هنوز قرار نيست مردم هم ديده شوند. مردمي كه اگر نبودند هيچ‌كدام آن ره‌بران راه به جايي نمي‌برند. سربازاني كه اگر نبودند بر سينه‌ي هيچ‌كدام از فرمان‌دهان مدال افتخار نصب نمي‌شد.

براي ديدن نامه كامل به آقاي محسن كاظمي و جواب ايشان ادامه مطلب را بخوانيد...

ادامه نوشته

مصاحبه در مورد شهيد ابوالفضل ظهرابي

وقتي به او گفتم از شهدا برايم بگو مثل اينکه فقط از جبهه و جنگ يک خاطره بيشتر نداشته باشد و تنها يک نفر را آنجا ديده باشد گفت: من از عمو ابوالفضل خاطره‌هاي خوبي دارم. گويي احساس مي‌کرد خيلي از او عقب مانده که اينگونه با حسرت از او سخن مي‌گفت؛

با لحن آرامي گفت: عمو ابوالفضل اول که جنگ شروع شده بود تا مدتي به خاطر مشغوليتي که داشت مثل اينکه نسبت به جبهه و جنگ بي‌اهميت بود وقتي به جبهه آمد چند روز که گذشت گفت شما مديون من هستيد که نگفتيد جبهه اينقدر خوبه و من اين را نمي‌دانستم و تا حالا من نيامده‌ام به جبهه!
مدتي كه گذشت طوري شده بود که وقتي مرخصي مي‌دادند به زور او را به مرخصي مي آوردند وقتي هم مي‌آمد دو سه روز که مي‌گذشت مي‌ديديم خودش تنها برگشته جبهه .

مي‌گفت نماز شبش ترک نمي‌شد. هميشه شب صداي گريه‌ها و ناله‌هايش به گوشمان مي‌رسيد. به مسايل ديني خيلي اهميت مي‌داد هميشه درباره آنها از روحانيون سوال مي‌کرد .

 دفعه آخر که وقتي به مرخصي آمد يک پسر خدا به او داده بود. ما گفتيم حالا شايد به خاطر اين بچه تا آخر مرخصي‌اش بماند، اتفاقاً از همه مرخصي‌ها کمتر ماند و زودتر به جبهه برگشت. همان دفعه بعد از عمليات والفجر هشت در جزيره مجنون به فيض شهادت نايل گرديد.

شهيد ابوالفضل ظهرابي

درد دلي با شهيد:

ابوالفضل جان! نمي دانم آن چند روز اول، در جبهه چه ديدي که ديگر مرغ روحت طاقت تنگي قفس تن را نداشت.

خدا در جبهه با تو چه کرده بود که اينگونه نداي وليت را لبيک گفتي و به ديار دوست شتافتي ؟
مگر آن شب ها که از همه چيز و همه کس بريده بودي در نماز شب هايت چه نشانت دادند؟

ابوالفضل جان! چگونه توانستي پسر كوچك و نور چشمت را رها کني و او را به چشمان خيس و به راه مانده مادرش بسپاري...

ابوالفضل جان ديگر آيا مشغوليت‌هايت تمام شده بود که آماده و فارغ بال راهي سفر شهادت شدي؟

خوشا به حالت كه از بند اين تعلقاتي كه ما اكنون پس از شهدا دچار آن گشته‌ايم رها شدي و به سوي دوست پر گشودي...

خوشا به حالت

خوشا به حالت