زندگی نامه شهید حسین ظهرابی


                                                            نام: حسین
                                                    نام خانوادگی: زهرابی
                                                   تولد: 1347 – ور سفلی
                                               شهادت: 26/11/1364 – فاو
                                               .........................................
آن شهید بزرگوار در سال 1347 در یک خانواده مومن و زحمتکش در روستای ور سفلی به دنیا آمد. از سن 7 سالگی نماز و روزه اش را شروع کرد. او در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی به منطقه بلند روستا رفته و مرگ بر شاه را نوشت و نیز هر کجا که می رفت این عبارت را می نوشت و فعالیت سیاسی زیادی در روستا انجام می داد. در خانه بسیار خوش اخلاق بود. وقتی که از مدرسه می آمد، درس هایش را می خواند و می رفت در مزرعه به پدرش کمک می کرد.

قبل از شهادتش یک بار از ناحیه پیشانی مجروح شده بود. پس از مجروحیتش مادرش به او می گوید: نرو جبهه. بمان درس هایت را بخوان. این جنگ که تمام شدنی نیست. او می گوید: مادر خدا نکند که جنگ تمام شود و من شهید نشوم. و نیز به زن برادر خود گفته بود: من خواب دیده ام که شهید می شوم ولی تو چیزی به مادر نگو. همچنین محل دفن خود را در گلزار شهدا مشخص کرده بود.

روز آخر که می خواست برود به مادرش گفته بود که حوله ای را که از مکه آورده ای بده می خواهم ببرم جبهه و خیلی شوق رفتن به جبهه را داشت. چند ساعت قبل از شهادتش به دست و صورتش خود حنا بسته بود و مقداری را در ساکش قرار داده بود و گفته بود که این را به مادرم بدهید و بگویید که تبرک است و نیز بگویید که پسرت در لباس دامادی شهید شده است.

این شهید والا مقام در سال 1364 در منطقه عملیاتی فاو در عملیات والفجر 8 به علت انفجار و فروپاشی سنگر به شهادت می رسد.

******

فرازهایی از وصیت نامه شهید:

بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و بنام خداوندی که مسلمانان خواص را از لوص وجود کفار نجات می دهد و اول زندگی اش را با شهادت شروع و پایانش را با شهادت ختم می کند. خوشا به حال آنان که مرگ سرخ را شیرین تر از عسل دانستند و جانشان را در راه خدا قرار دادند و هیچ هراسی به دل راه ندادند.

ای امت عزیز! بدانید که ما هرچه داریم از امام و ایمانمان داریم و بدانید که چراغ هدایت ما امام زمان (عج) است. ای امت عزیز بدانید که اسلام با ایمان پیشروی می کند و ما قدرتمان در سلاحمان نیست. اگر قدرت در سلاح می بود، دشمن سلاحش افضل تر است بر سلاح ما. بلکه قدرت ما در ایمان ماست. و ایمان در قلبمان و قلبمان سینه هایمان است.

بار خدایا! تو را شکر می گویم که چراغ هدایت برای مردم برانگیختی و راه سعادت را به مردم نشان دادی تا مردم خود به تنهایی در دنیای فانی نسوزند و عاقبتی سیاه و سوزناک نداشته باشند.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است...

یک خاطره از حاج تاج الدین  و برادرش جمال الدین بیگی:


قبل از پیروزی انقلاب سپاه دانش تشکیل داده بودند . دو معلم زن بی حجاب به روستا آورده بودند تا به بچه ها درس بدهند مردم روستا از این مساله ناراحت بودند گفتند اینها نباید اینجا باشند.
یک روز به حاجی گفتم می آیی در یک برنامه ای شرکت کنی؟ گفت: بله؛ من دنبال این جور کارهایم. تو انجمن که یک حالت هیاتی داشت فعالیت های سیاسی داشتیم . یک بار به حاجی گفتم: تاج الدین می خواهیم یک نامه به این معلم ها بنویسیم که حجابشان را رعایت کنند چه جوری نامه را به آنها بدهیم؟ گفت: شما نامه را بنویسید من راهش را می دانم. گفتم آخر می خواهیم از راه معمولی باشه. گفت من یک راهی می دانم خیلی هم قانونی نامه را می نویسیم می گذاریم توی کفش هایشان . چند بار نامه نوشتیم وبه آنها رساندیم از همین راه . به رئیسشان شکایت کردند.
آنها وقتی آمدند گفتند ما که جز حرف خوب توی این نامه ها نمی بینیم. راست می گفت آخر ما نامه را از قول حضرت فاطمه "سلام الله علیها" نوشته بودیم:


ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است


بعد گفت اما اگر کسی که نامه را نوشته معلوم شود برایش درد سر می شود. آخرش هم این معلم ها قبول نکردند.

بعد از مدتی ما دیدیم آنها روسری سر کرده اند و به کلاس می روند تعجب کردیم؛ گفتیم خوب کم کم گوش کردند. حاجی گفت نخیر نمی دانی جمال الدین ما چه کار کرده. جمال الدین فهمیده بود که ما چه کار کردیم خودش تنهایی کاغذی نوشته بود و گذاشته بود توی کفش هایشان:

"اگر روسری سرتان نکنید آب اسید به صورتتان می ریزیم!"

وقتی حاجی این را تعریف کرد خندیدیم و گفتیم حرف حساب که سرشان نمی شد ما هم همین کار را باید می کردیم.

جمال الدین اصلاً از این کارها بلد نبود!

***

در عین حال خیلی انسان پر شوری بود، شور انقلاب. از همان نوع که مخصوص جوانان مخلص آن زمان بود. قبل از پیروزی با شهید یونس بهرامی و شهید حسین ظهرابی می رفتند روی منبع آب شعار می نوشتند. مادرش (خدا رحمتش کند) می گفت من جمال الدین را وقف اسلام کرده ام .

روحیه حماسی داشت. توی جبهه شخصی بود به نام  مش احمد که اهل کردستان بود؛ یک ماجرایی تعریف می کرد از درگیری اش با یک منافق. جمال الدین هر روز صبح که بلند می شد می گفت مش احمد تعریف کن.

***

شهدا تمثال های خلوصی هستند که خداوند متاع وجودشان را تنها برای خود خریده است.

تاج الدین عزیز و جمال الدین خوبمان به راستی خدا از همان اول شما را برای اسلام آورد . از همان اول شما را در دامان مادری پروراند که جز خوبی و مهربانی و صفا وصداقت نبود به حق که شما را خوب و به جا تاج دین و جمال دین نام دادند .عزیزان ما مادرتان از همان اول شما را برای خود نخواست به خاطر همین هم هیچ گاه شکوه ای نکرد و شهادت شما را جز افتخار خود نمی دانست لاله های پر پر شده مادر اکنون که او را در بهشت به آغوش مشتاق و منتظر خود گرفته اید ما ، همسایگان دنیایی تان را از یاد نبرید و برایمان دعا کنید تا دینی به گردنمان نماند وشرمنده سید و سالارتان نباشیم.