روايت تصويري يك اردوي خاطره انگيز

 

پس از برگزاري حدود بيست جلسه كلاس با موضوعات اخلاقي، احكام و اعتقادي براي جوانان و نوجوانان روستا دو اردو برگزار شد. اردوي پنجه زردآلو با مديريت جوانان با مرام روستا و در كوهستانهاي اطراف روستا و اردوي قم با مديريت گروه فرهنگي. گزارش متني و تصويري اردوي اول و نيز گزارش متني اردوي دوم پيش از اين در وبلاگ منتشر شده بود و اكنون گزارش زيباي تصويري اردوي قم را براي تمام اين عزيزان و همه ي متعاقين به روستا در هر جاي ايران منتشر مي كنيم.

براي ديدن اين گزارش اينجا را كليك كنيد.

ادامه نوشته

گزارش سفر به ياد ماندني ور – قم با حضور جوانان قديم و جديد و آينده وريني!

داخل همايش دانش آموختگان مدرسه علميه معصوميه بودم كه تلفن همراه زنگ زد. فهميدم كه يكي از برو بچه هاي «ور» است. با او صحبت كردم گفت من سعيد هستم. بعد با هم قراري گذاشتيم. سريعا به تعداد نفرات اردو بستني تهيه شد و با خود با محل قرار بردم. قبل از پل مصلي ماشين اردو ايستاده بود. باهاشون چاق سلامتي كرده و خوش و بش كنان به سمت حرم راه افتاديم. مقداري مختصر در مورد شان حضرت معصومه و ارزش زيارت آن حضرت و مقام والاي بيبي فاطمه معصومه سلام الله عليها صحبت شد.

ماشين پارك كرد و به همراه جوانان قديم و جديد و آينده به طرف حرم راه افتاديم. جوانان فورا ناپديد شدند، گويي در كوه هاي دره قشلاق هستند.

با يكي از جوانان همراه شده بودم، حرفي زد كه بسيار عجيب بود. گفت: تابحال به حرم حضرت معصومه سلام الله عليها نيامده ام! در حين ورود به حرم، شيخ رضا راهم ديديم كه براي ملحق شدن به اردو آمده بود.

ما هم زيارتي كرده و فورا به همراه شيخ رضا و آقا مسعود سرافزازي براي تهيه جوايز به بيرون حرم رفتيم و خود را براي ساعت ۱۲:۳۰ به ماشين رسانديم. همه آمده بودند. گويا تهديدات اثر كرده بود! آخه موقع پياده شدن گفتيم راس ساعت ۱۲:۳۰ حركت مي كنيم و اگه كسي نيامد، ور نزديك است و راه را هم كه همه بلديد!

از پيرمردها كه در سايه اي كنار هم نشسته بودند عكس گرفتيم. اردو تركيبي از سنت و مدرنيته بود! منظور همان جمع قديم و جديد است.

طبق قرار حركت كرديم تا كاروان اردوي دوستان با معرفت وري را به برنامه اردو ببريم. در ميانه راه وسائل را از برادر گرامي، آق حسن كرمي گرفتيم. (زيرانداز، كلمن و هندوانه ها)

به طرف پارك الهادي راه افتاديم. در پارك جايي پيدا كرديم و نشستيم. هنگام نماز ظهر بود. نماز را در نمازخانه به جماعت و به امامت شيخ الكاروان حاج آقا رضا ابراهيمي برگزار كرديم. به محض تمام شدن نماز، غذاي گرم - كه زحمت آن را حسن آقا كريمي ابن شيخ علي جان كشيده بود – آماده بود. هر چه از كار درست بودن اين حسن آقا و نظم و برنامه ي در كارش و رديف بودن تداركات بگيم كمه! همه چيز روبراه و تميز.

قبل از ناهار از تمام اعضاي اردو، عكس تكي گرفته شد، چندتايي هم عكس دسته جمعي...

ناهار را با جمع باصفاي دوستان ميل كرديم، چلومرغ همراه نوشابه. واقعا جاي همه دوستان و جوانان وري كه نيامده بودند خالي بود، جاي دوستان طلبه هم همينطور.

بعد از ناهار حسن آقا اجازه نفس كشيدن نداد و هندوانه ها را تقسيم كرد كه واقعا هم بجا بود (چه مي كنه اين بازيكن)

حالا ديگه نوبت برنامه فرهنگي و اهداي جوايز و مسابقات بود. جوانان روي چمن نشسته بودند، به جمعشان رفته و باهم صحبت كرديم.

صحبت در مورد امام زمان و غيبت ايشان بود و اين كه حضرت مي فرمايند: انا غير مهملين لمراعاتكم، يعني ما در مورد شما كوتاهي نمي كنيم. و اينكه حضرت همه ما را به اسم مي شناسند و بايد ما هم حداقل مقداري با ايشان تناسب داشته باشيم تا شامل دعا و الطاف حضرت گرديم.

در ادامه از همان مباحث مطرح شده سئوالاتي طرح گرديد و به برندگان جوايزي اهدا شد.

فوري بساط را جمع كرديم و به سمت سينما و ديدن فيلم اخراجيهاي۲ راه افتاديم. جوانان قديم را فرستاديم جمكران و مراسم سالگرد حجت الاسلام آشيخ محمود بهرامي رحمت الله عليه.

ساعت ۴ وارد سينما شديم و بعد از زمان كوتاهي فيلم شروع شد. همون اوايل فيلم بود كه يكي از جوانان آينده گفت: كي تموم مي شه؟! و من ياد مسافرت هاي طولاني و خسته كننده افتادم كه بچه ها از پدر و مادرها مي پرسند «كي ميرسيم؟!»

فيلم با خنده و شادي حضار به اتمام رسيد و جوانان و نوجوانان فورا خود را به ماشين رساندند تا ادامه برنامه را در استخر به انجام برسانند.

ساعت 6:30 سانس استخر شروع شد. عليرغم تأكيد ما بر آوردن مايو، بعضي بدون مايو آمده بودند. بدون مايو هم كه كسي را راه نمي دادند تو استخر، با تلاش بعضي مايوها جور شد و همه ورجستند تو آب!

در استخر، صميمميت و شادي بچه ها به اوج خود رسيده بود. مسابقه شنا برگزار شد و به دو نفر برگزيده، يعني مسعود سرافرازي و محمد ظهرابي جوايزي اهداء شد. مسابقه دو ميداني نيز در دو سطح جوانان و نوجوانان در آب برگزار شد كه سعيد كريمي مقام اول را كسب كرد.

بعد از استخر سوار ماشين شده و به دنبال جوانان قديم كه مقابل امامزاده شاه سيد علي، كف كرده بودند رفتيم و آنان را سوار كرديم. روح الله بهرامي را هم همراه آنان بود و به قول خودش با ديدن بچه ها خيلي خوشحال شده و جو او را گرفته بود. خلاصه با همه جوانان و پيرمردها و نوجوانان به سوي ديار عاشقان، ورين بزرگ و قهرمان راه افتاديم.

در بلوار امين قم ما هم از اردو جدا شديم و آنان را با يك كيك و سانديس به سوي ور سفلي بدرقه كرديم.

 ساعت حدوداً 10:30 بود كه يك پيام آمد: سلام. بچه ها صحيح و سالم رسيدند.

 

بزودي گزارش تصويري اردو هم در وبلاگ قرار داده مي شود.

خلاصه زندگی نامه شهید اسدا... آقاگلی


نام: اسدا...

نام خانوادگی: آقاگلی

تولد: 1350 – روستای ور سفلی

شهادت: 1373 – روستای ارقده

...................................................

آن شهید برزرگوار در سال 1350 در یک خانواده متدین در روستای ور سفلی به دنیا آمد. تحصيلات ابتدایی و راهنمایی را در همان روستا سپری کرد. در زمان جنگ وارد سپاه شد و به جبهه اعزام شد. یک سال در جبهه بود و 3 مرتبه زخمی شد. جنگ به پایان رسید و خداوند نخواست که ایشان در طی 8 ساله جنگ به آرزویشان دست یابند.

ایشان بعد از جنگ نیز به فعالیت خود ادامه دادند، تا اینکه در سال 1373 در یک عملیات مانور شرکت می نماید. ایشان تا آنجا به يقين رسیده بود که قبل از رفتن به مانور غسل شهادت مي كنند و هرچه مانع او می شوند که نرود، قبول نمی کند. تا اینکه بالاخره در حین انجام عملیات مانور در روستای ارقده که از روستاهای محلات است، در نیمه های شب، در سن 23 سالگی به آرزوی دیرینه خود دست می يابد و به درجه رفیع شهادت نائل می گردد.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

خلاصه زندگی نامه شهید رحمت ا... غضنفری - شهيدي از روستاي طايقان

نام: رحمت ا...

نام خانوادگی: غضنفری

تولد: ۱۳۳۵ روستاي طايقان

شهادت: 22/08/ 1359- آبادان

.......................................

آن شهید بزرگوار در سال 1335 در یک خانواده مذهبی در روستای طایقان به دنیا آمد. از همان کودکی از هوش سرشاری برخوردار بود. دوران تحصیل را در روستای طایقان و شهرهای محلات و قم با موفقیت سپری نمود. پس از دوران سربازی به عنوان معلم به استخدام آموزش و پرورش درآمد.

همزمان با آغاز انقلاب اسلامی خطرات زیادی را به جان خریده و اعلامیه های حضرت امام خمینی (ره) را وارد روستای طایقان نموده و در برپایی تظاهرات نقش عمده ای را بر عهده داشت. هنگامی که به عنوان مسئول مدرسه ابتدایی در روستای ور علیا مشغول به خدمت بود، به نشانه تبعیت و حمایت از حضرت امام خمینی(ره) مدرسه ابتدایی را تعطیل کرد؛ که این موضوع مورد اعتراض مسئولین وقت قرار گرفت. آن شهید عزیز به عنوان پرچمدار و راهنمای جوانان انقلابی منطقه بود و قامت رشید و فکر روشن او مایه دلگرمی همه دوست داران حضرت امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی بود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز عاشقانه در خدمت امام بود.

با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه شد. آن شهید عزیز در مدتي کم با رشادت های زیاد به فرماندهی تعدادی از مدافعین شهر آبادان منصوب شد. سرانجام در حالی که 52 روز بیشتر از جنگ تحمیلی نمی گذشت، در صبح پاییزی 22/08/1359 در سن 24 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاکش به عنوان اولین شهید جنگ تحمیلی شهرستان محلات با تجلیلی با شکوه تشییع و در گلزار شهدای روستا به خاک سپرده شد.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

خلاصه زندگی نامه شهید احمد محمد رحیمی - شهيدي از خورهه

نام: احمد

نام خانوادگی: محمد رحیمی

تولد: 1325 – روستای خورهه

شهادت: 07/08/1359 – سر پل ذهاب

.................................................

الهی تو آنی که می دانی؛ پروردگارا، تو خود می دانی که ما هر چه داریم، همگی از آن توست، و هر کاری را انجام می دهیم به خاطر توست. قرآن بارها خیلی سریع و روشن بیان می کند که « زندگان واقعی شهیدانند» و از فرمایشات سالار شهداء حضرت امام حسین (ع) این است که فرمودند: «مرگ سرخ به از زندگی ننگین است» آری این سالار شهیدان بود که برای احیای دین جدش رسول خدا (ص) قیام نمود. چه خوب است که ما راه ایشان را ادامه دهیم.

آن شهید بزرگوار در سال 1325 در یک خانواده متدین در روستای خورهه به دنیا آمد. وی فرزند پنجم خانواده بود. از آنجایی که شغل پدر کشاورزی بود، ایشان به همراه سایر برادران در این امر پدر را یاری می دادند؛ تا اینکه ایشان به استخدام ارتش درآمدند. خیلی باخدا و مهربان بود و به دینی که بر گردن داشت، یعنی احسان به پدر و مادر، همسر و خواهر و برادر، بسیار معتقد بود. هیچ گاه نماز و روزه اش ترک نمی شد. زمان می گذشت تا اینکه رژیم دست نشانده آمریکا یعی رژیم مستکبر پهلوی سقوط کرد؛ و پس از مدتی غائله کردستان پیش آمد؛ و ایشان داوطلبانه به آنجا اعزام شدند. در اواخر شهریور ماه همان سال، ایشان در آنجا مشغول به خدمت بودند، که جنگ تحمیلی آغاز گردید و ایشان از کردستان به کرمانشاه، و از آنجا نیز به سرپل ذهاب منتقل شدند؛ و در همانجا بود که بوسیله گلوله توپ مزدوران بعثی شربت شهادت را نوشید و خون پاکش لباسش را مزین نمود. ایشان  دومین شهید روستای خورهه می باشد.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.